دنياي عاشقانه

هيام

 

نمی‌دانی چشم‌هایم تورا، به التیام اشک، فرا می‌خواند
نمی‌دانی درد، چه زخم بزرگی‌ست وقتی بی‌مرهم عشق‌ست
وقتی نه ندایی به آمدن‌ست، نه خبری از رسیدن‌ها
نه قاصدکی در رقص ، نه پروانه ای در باد
نمی دانی عهد وقتی در روال دوری و سلوکِ صبوری بیفتد، هرچه کنی بازهم غبار بر رویش می نشیند
نمی دانی بخشندگی در انتظار، از جان‌گذشتن‌ست و بزرگی، نه هم قواره‌ی دلی بی تاب
وقار هرچه باشد، پیشِ خستگانِ چشم براه، بی دوام‌ست
که آه سینه‌های سوخته، که بغض دستان بی‌پناه، که رنج شانه‌های فرتوت
مناجاتِ مقرب درگاه زمان‌ست ..، 
که سکونتِ شب به هزاره‌های بی‌انتها نرسد
که طلوعی در دیدار، در زدودن رخوت‌های بی‌شفا، در شکفتن سرزمینِ خواب‌های رنگینِ رویا
به صدچراغِ روشنِ روی ماه، به خرسندی نیلوفران شکفته بر مرداب
به نغمه‌ها، به شادی، به مراوتِ شور و شعر 
به فرمانِ شکوهمند عشق... به انتهای انتظاری که " حضرت یار" بر آستانه پیداست..

کسی باید که بیاید ...

نیلوفر ثانی


برچسبـهـ ـا :
نیلوفرثانی, هجران, عاشقانه

♥ پانزدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 1:42 توسط اميد:




Design: Bia2skin.ir