دنياي عاشقانه

هيام

روی دنیا ببند پنجره را ، تا کمی در هوای من باشی

چون قرار است بعد از این تنها ،بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به یاد تو غمگین ،چند بیتی کنار تو لبخند

عصرها عشق میزند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان دهی ، تو بخوانی دلم تکان بخورد

آخر شعر از خودم بروم ، تو بمانی صدای من باشی

من پرم از گناه آدم و سیب ، از تو و عاشقانه های نجیب

نیتت را درست کن این بار ، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی صدا بزنم تو را؟

آی خاتون با شکوه غزل

عشق هر چند اسم کوچک توست ، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم ، شانه های تو بود در بغلم

در تب خواب ها و حسرت ها ، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد ، چشم های مرا ندیده بگیر

فکر دیوانه ایی برای خودت ، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی است ، هر دو باید به خانه برگردیم

این غزل را مرور کن هر شب ،

تا کمی در هوای من باشی

تا کمی در هوای من باشی

تا کمی در هوای من باشی ....!!!

نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط هيام| |

وب به اطرافت نگاه کن
ببین همانند خودت را میبینی

نه تلاش نکن ، چشمان زیبایت را خسته نکن
همانند تو در هیچ کجای این زمین پیدا نمی شود
به خدا پیدا نمی شود
به مهربانی تو ، به پاکی تو ، به آرامش تو

چه باورت شود ، چه باورت نشود
برای من مهم نیست
مهم ین است که سهم من از تو آرامش است

آرامشی که باعث تداوم نفس هایم شده است
آرامشی که امتدادش موجب زندگی من می شود

میدانی اگر نباشی چه می شود ؟
باور کن نمیدانی ، باورکن
تو می روی و می پنداری که نفس میکشم
اما بدان ، رفتنت مرا از پای در می آورد
دیگر امیدی باقی نمی ماند
همه اش جسمی خشک می شود
دیگر هیچ چیز برایش طعمی نخواهد داشت

لطفا کمی آرام تر ، کمی یواش تر بخوان
صدایت را نباید بشنوند
درد دل هایم را نباید بدانند
اگر بدانند ، اگر بفهمند ، تو را از من دور می کنند

درد دل هایم را بشنو ، گوش بده ، اما چیزی نگو
به خدا همین قدر برایم کافی است
همین بودن های کوتاه مدتت
دیگر خیالی ندارم

امشب انباری خانه مان را دگرگون کردم
بیلچه باغچه مان را ورداشتم
همه آرزوهای با تو بودن را چال کردم
حتی رویاهای کودک درونم را

اشک ریختم ، گریه کردم ،من با آرزوهای با تو بودن هم آرام می شدم
اما همین رویاهای ساده با تو بودن را هم چال کردم
نمی خواهم کسی تو را از من بگیرد
جسمم دیگر به پوچی رسیده است
نفس های توست که روحم را زنده نگه داشته است

دوستت دارم اما نیخواهمت ، نمیخوانمت

دوستت دارم فقط به خاطر پاکی ات ، به خاطر قلب خدا گونه ات
آنقدر عزیز میدارمت که فقط تو را نگاه میکنم
نمیخواهم مزاحمت باشم ، نمی خواهم
مرا ببخش که باعث ناراحتیت می شوم

از عذرخواهی کردنم دلخور نشو
حرف حق است باید بزنم
نگران من و احساس من نباش

معامله من با تو دریایی است
معامله من با تو خدایی است
اختیارش دست کسی است که پشتم را قرص می کند
هیچ کس نمی تواند خدشه دارش کند

بدان
آدم های کبریتی ، زندگی پوشالی را آتش می زنند
آدم های کبریتی ، معامله های بی خدایی را داغان می کنند

اما
تمام آدم های کبریتی ، حتی نمی توانند آب دریا را لحظه ای داغ کنند
تمام آدم های کبریتی ، خود قربانی هوس آتش کشیدن دریا می شوند

پس باورکن ، باور کن هیچ وقت پشیمان نخواهم شد
هیچ وقت گلایه ای نخواهم کرد
و تا آخرین توانم همه احساسم را خرج فرشته ای می کنم
که روحی آسمانی و جسمی زمینی دارد

همه مزاحمت هایم را ببخش
بابت بودنت سپاس
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در چهارشنبه 26 آذر1393ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط اميد| |

بعضی شب ها هر کار هم انجام بدهی
هرقدر هم دود غم حواله دنیا کنی
باز هم دلت فقط گریه می خواهد

انگار چشمانت به خواهش قلب آمده است
و گونه های تشنه ، آب می خواهد

دستانت هوس قایم باشک صورت کرده است
و صدایت میل لرزیدن

پاهایت فکر رفتن در سر دارد
و روحت خیال پرواز

پاسپورت عاشقی جیبت را چنگ می زند
و جسمت با قهری بچه گانه خود را گوشه تخت مچاله کرده است

سکانس بی پایان باران کلید می خورد
و سیل غم قلبت را روانه صحرای تنهایی می کند
تا آرزوی دیدنت را به دل کویر بسپارد
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط اميد| |

پر شده زیر سیگاری ،
از ته سیگارهایی که تنها یک پک زده ام...
و در فراموشی دستهایم جان داده اند....

آن نخ سیگارهایی که ناکام مانده اند....
ناکام مثل رویاهای من............
سرد و خاموش...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, پر شده زیر سیگاری, ناکام مثل رویاهای من
نوشته شده در پنجشنبه 20 آذر1393ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط اميد| |

دارم عادت میکنم به نبودنت و این اوج رذالت روزگار است،دارم آماده میشوم برای روزهایی که خاطراتت را بجای تو در آغوش میگیرم و به حال هردویمان میگریم،اشک میریزم به حال دو کودکی که با هم بودن را تاب نیاوردند و در فراق هم به دیوار میگویند "جانم"،نفس من اگر نمتوانیم برای مدتی که شاید یک سال یا حتی 2 سال باشد کنار هم باشیم میتوانیم با صدای هم،با عکسهای هم،با پیغامهایمان خودمان را قلبمان را و غم عمیق نگاهمان را آرام کنیم،نفسم بند آمده در هوایی که تو نیستی،برگرد بدیهایت را،بی مهری هایت را،شکستنهایم را، حتی سرنوشت پست و رذلم را میبخشم،برگرد و بگذار ببوسمت،در آغوشت گیرم و هر دم بوی تنت را نفس بکشم،برگرد نترس زیرا یک مرد تنها به زنی که دوستش دارد بارها و بارها شانس دوباره خواهد داد...


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, Negaah Masoomi, برگرد
نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط اميد| |

دنبالِ من نگرد
من نیستم دیگر
همانقدر که تو نبودی تو نیستی

نیستم دیگر دنبالِ من نگرد
من پایِ آخرین قطار ایستاده ام
مقصدش هرکجا که باشد؛ باشد
بگذار اگر کسی تو را دید
خیال کند تو مانده ای و من رفته ام
خیال کند من پایِ دوست داشتنت نماندم
باز هم بی رحم می شوم برایِ دلم
بگذار دوباره جایی دلی
باز هم عاشقِ چشمانِ تو شود
عاشقِ نبودنت اما نمی دانم !
یعنی تو می گویی
از من دیوانه تر در این شهر هست ؟
اگر بود سلامِ مرا به او برسان و بگو
رویِ ماهِ تو را به جایِ من
هرروز ببوسد
دیوانه است.. می فهمد چه می گویم !
دنبالِ من نگرد
هرچند که می دانم نمی گردی
اما بگذار من دلخوش باشم
و هزار بار با خودم بگویم
دنبالِ من نگرد !
از تو هیچ کم نمی شود
اما در من دل ی با شنیدنش
نمیرد شاید


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, همانقدر که تو نبودی تو نیستی
نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط اميد| |

دود کن...
دود کن بودنم را...
دود کن حرف های عاشقانه ام را...
نگاهم را...
دل تنگم را...
خاطراتم را...
اشک هایم را...
همه را بر سر سیگاری جمع کن...
آتش بزن و دود کن...
مچاله شدن آنچه را ساخته بودیم ببین!
همه ی این ها روزی برایت حسرت میشوند...
آتش را تو زدی...
دودش را تماشا کن..!
 
عکس: ‏دود کن...دود کن بودنم را...دود کن حرف های عاشقانه ام را...نگاهم را...دل تنگم را...خاطراتم را...اشک هایم را...همه را بر سر سیگاری جمع کن...آتش بزن و دود کن...مچاله شدن آنچه را ساخته بودیم ببین!همه ی این ها روزی برایت حسرت میشوند...آتش را تو زدی...دودش را تماشا کن..!‏

برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, پست سیپاری, دود کن
نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط اميد| |

به خانه بر نگرد. هیچ چای داغی روی هیچ میزی منتظرت نیست و هیچ کس نیست که از تو بپرسد چه خبر؟ به خانه بر نگرد. هیچ چشمی پشت پنجره ای نگرانت نیست. دیر کنی یا نه، زنگ بزنی یا تمام روز تلفنت خاموش باشد، فرقی نمی کند. تنهایی یعنی همین روزنامه های روی میز و عطر غذایی که هیچ وقت در خانه نمی پیچد. گاهی هم چای داغت را می نوشی و در پاسخ کسی که مدام می پرسد چه خبر، سری تکان می دهی اما تلفنت مدام زنگ می زند و با یک نفس عمیق تمام عطر غذا را در ریه هایت جا می دهی اما باز هم تنهایی. آنقدر تنهایی که خودت را گاهی در کوچه پس کوچه های بی دلیل گم می کنی. تا تنها تر از آنچه بودی تمام شهر را به دنبال خودت بگردی. نگرد... چیزی پیدا نمی کنی. فقط بیا و بنشین. لحظه ای درنگ کن. من از تو تنها ترم و نمی دانم این عقربه ها امشب چقدر به من فرصت می دهند تا روی گرد و غبار آینه با نوک انگشتم بنویسم:

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست

 


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, به خانه بر نگرد, گسترده تر از عالم تنهایی من
نوشته شده در یکشنبه 16 آذر1393ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط اميد| |

دیشب خوابِ دختری را دیدم
دخترم بود؛ بارانم صدایش می کردم
موهایِ بلند؛ پوستِ سبزه
و دنیا دنیا نمک و ناز داشت
خواب دیدم می گوید
بابا ؟
می گویم
جانِ بابا ؟
می گوید چرا اسمِ من باران شد ؟
یادِ این روزها می افتم
یادِ خاطراتِ بارانیم
یادِ این روزهایم که باران بهانه ای بود
تا اشکهایم بی ترس جاری شوند
یادِ رفتنِ زودهنگامِ کسانی که هیچگاه
باور نکرده ام که نیستند
لبخند می زنم و می گویم
من عاشقِ بارانم ...
به سن و سالِ تو که بودم
پا برهنه زیرِ باران با هزار آرزو و خیال قدم می زدم
باز می گوید
بابا ؟
- جانم ؟
من مثلِ اون بارونا که اینجوری اشکاتو در نمیارم ؟
و منی که هیچ حواسم به اشکهایم نبود . .
بی شک روزی این خواب ها
واقعیت می شود
بی شک روزی
بارانِ من
اشکِ شوقِ انتظار کشیده ام می شود
بی شک ... !


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, عادل دانتیسم, بی شک روزی بارانِ من اشکِ شوقِ انتظار کشیده ام می
نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط اميد| |

نمی دانم چرا همیشه نگه داشتن سخت تر از بدست آوردن است
نمیدانم چرا با داشتنش احساس غریبی می کنم
شاید ترس از دست دادن مرا به این روز انداخته است

دلم می خواهد به ایستم ، مبارزه کنم و برنده این بازی شوم
دلم می خواهد برای نگه داشتنش حتی جان بدهم
اما .....

گویی همیشه برنده بازی از قبل تعیین می شود و
تو باید بنشینی لبانت را طوری به هم بدوزی
که صدای ناله ات جگر مادرت را نسوزاند

کوله بار خاطراتت را با همه سنگینی اش به روی شانه ات بگذاری
و کشان کشان خودت را از حقت اخراج کنی
طوری اخراج شوی که برایت حتی حقوق بازنشستگی قایل نشوند
با ترحمی خانمان سوز کمی خاطراتت را باز خرید می کنند و به سلامت

چه سخت میشود این رفتن

هرقدر میخواهی مردانه بروی نمی شود
انگار باید تا ته فلاکت خودت را بکشانی
زانو به زمین بسایی و صدای خنده شان را نوش جان کنی

اما نمی شود ،نخاع عصبی ات را با احساس فلج کرده اند
هرکار می کنی پاهایت تکان نمی خورد
دیسک خاطرات درست روی نخاع گیر کرده است
کمی به خود فشار بیاوری دیسکت پاره می شود
و برای همیشه فلج عشق می شوی

نه ، نباید این طور شود
زمانه عوض شده است ، دیگر برای فلج بودنت
کسی حتی تره ترحمی هم خورد نمی کند !!
آن وقت دیگر امید بازگشت دوباره را هم نخواهی داشت

راه حلی برایم باقی نمی ماند
باید این بار گوش های خودم را با اشک شمع بسوزانم
تا صدای خنده هایشان
همچو سنگی به اتاقک خالی خاطراتم نکوبد و من را موجی نکند
آن وقت راحت میتوانم سینه به خاک بگذارم
و کشان کشان خودم را از خاطراتم بیرون بکشم

باشد ، باشد
حواسم را هم جمع میکنم تا سرم برنگردد
و چشمانم به چشمانت گره نخورد و اشک هایم را نبینند
فرشته زمینی من


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, هرقدر میخواهی مردانه بروی نمی شود, gorize3, خط خطی های حمیدرضا
نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط اميد| |

Design By : Mihantheme