دنياي عاشقانه

هيام

چگونه فرو خورم این خشم را
که لابه لای جانم نشسته ست
برپوست ِجهان هرروز
خراشی دیگر می افتد
وچروکی دیگر،بر جبین ِدلم
امیدی به فرجامی خوش نیست
تمام عیسی ها مصلوب
واسماعیل ها گلو بریده، بر صحن امتحان
و سرخی خونی
که دامن قرن را گرفته ست
وگازهای خردلی که از فریاد چنان میترسند
که چشم هارا میگریاند
مامدفون رنج های هزارساله ایم
نه آن ناجی که از پس دردها برخیزد
نه معجزه ای که زیبایی را برگرداند
ما درسیاهی مطلق ِجبر ِسرنوشتبوم هزار رنگ سیاستمداران
غوطه وریم
وخواب میبینیم روزی
برتفنگ ها و دست ها
گل بروید
و در بیداری
بوم هزار رنگ سیاستمداران میمانیم ..

نیلوفر ثانی


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, نیـلوفرثـانی, فرض کن باتو
نوشته شده در هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:40 توسط اميد| |

آفتابی که بر تو بتابد
شانه‌های مرا گرم خواهد کرد
و‌تمام عاشقانه‌ها در گلوی من به هم می‌پیچند
آن‌جا که زیر باران ایستاده‌ای

پنجره را باز می‌کنم
اسبی بر درخت روبه‌رو نشسته‌است
و‌ مردم سوار بر قایق‌ها از خیابان می‌گذرند

تو
جایی از جهان
آخرین جرعه‌ی شرابی کهنه را
در دهانت می‌گردانی

- روزبه سوهانی -


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, روزبه سوهانی, آفتابی که بر تو بتابد
نوشته شده در دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:29 توسط اميد| |

ديروز... امروز


پر مي‌شود نگاه از نگاه

صدا به صدا نمي‌رسد

قطره‌قطره

چاقو

مي‌نشيند

بر دل


تا از زندگي دل بكني

و به آهنگي لبخند بزني...



*
چشم از چشم مي‌افتد

صدا به صدا پشت مي‌كند

دستي

ديگر تشنه دستي نيست


در عكس‌ها

لبخند مي‌زنيم

و در خاطره‌ها

به‌دنبال عشق مي‌گرديم!

شايد امروز

شايد فردا...

مي‌دانم موهايت را زيبا مي‌كني و
مي آيي؛

يكي سفيد، يكي سياه
يكي سياه، يكي سفيد ... 

باران

بي‌امان مي‌ بارد

موهايت را
چتر احساس مي‌ كنم

پرستوها
به باران مي نگرند

من به آنها
باران به من... 



*

روز به خواب مي رود

چترم را مي بندم

موهايت آشفته مي شوند!
 
 
 
دوستان دقیق نمیدونم شاعر این شعر کیه ولی فکر کنم استاد شادخواست باشه

برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, ديروز, پر مي‌شود نگاه از نگاه
نوشته شده در ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:0 توسط اميد| |

ﯾﮏ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﺪ . ﻣﻦ ﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﮐﻤﯽ ﮐﻢ ﺷﻮﺩ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪﺷﻮﺩ ﺑﺮﻭﺩ, ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ....!!!


برچسب‌ها: پست های فیسبوکی, پست های عاشقانه, جدایی, علی حسینی, ﯾﮏ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
نوشته شده در سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:5 توسط اميد| |

بیا و جان من بگذر
این حرف ها نه یک مقدار 
خیلی هم زیادی برای دهان ما بزرگ است

حرف عشق و عاشقی جوانیمان نیست
که آمدنش دلشاد و 
رفتنش سیاه پوشمان کند

حرف جان است،حرف زندگیت 
دم و بازدم ریه هایت

پرستش را تقلیل دهیم خودش می شود
اسیرت می کند ،عبیدت می کند 
به خنده اش ، به بوسه پیشانیش
کارش،کار امروز و فردا نیست
کار عمر است

زبانم چرا لال نمی شود 
تو را چه به دهان من 
مرگ میخواهد دنیایی که تو هستی 
و تقدیر گویت خدا نباشد

باید بی واسطه و هیچ معراجی 
آسمان سر به زمین بگذارد 
و خدا به احترام وجودش رخ بگشاید

دست و قلمت را کوتاه کن 
گوشه ای یواشکی کمین کن 
آنقدر به داشتنش زل بزن
تا سیاهی چشمت شود

ماه است ،نمیدانم . خورشید است،نمیدانم .
عشق است ،نمیدانم 
پیغمبر است ،نمیدانم 
کفر گویم خداست ،نمیدانم

اسمش را شنیده ام مادر است
دهخدا را عجیب سر به زحمت گذاشته اند 
مادر تمام معنای فرهنگ هستی است

مادر ،مادر است 
صدایش بزن تا جهان هستی 
به احترامش سکوت کند حتی خدایش
بی هیچ شکی ، چون مادر است

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:39 توسط اميد| |

Mənə inanmırsan bir yuxu kimi ,
Qəlbində şübhələr , ehyamlar
oyaq .
Yox , mən istəmirəm
bir çoxu kimi
Yaşayaq bu sayaq ,
Ölək bu sayaq .....
Niyə baxışların üşüdür məni ;
Qəlbin ki qəlbimdə qızınmaq istər.
Nə sevgi yenidir ,
Nə nifrət yeni ;
Elə tərəddüd də köhnədir ,
yetər !...
Bəlkə də adıma çox söz deyirlər ,
İstəsən inanma ,
İstəsən inan ....
Ayıq ol ...
Adama çox söz deyərlər
Gör hansı doğrudur ,
Gör hansı yalan .
Yaxın gəl ,
Oduna gir bu ürəyin ,
Sevənlər payıza , qışa bürünməz .
Əsl çiçəklərlə kağız çiçəyin
Uzaqdan baxmaqla fərqi
bilinməz ...
Hərdən zəng edirsən ,...
Susursan niyə ?
Sənin sükutun da tanışdır mənə .
Bir də zəng edirsən hirslənim
deyə ,
Dəstəyi çırpıram əsəblərmə ....
Bir dəstək gülüşlü ,
Biri əsəbi .
Başlayır telefon oynu sonra .
Bilirəm susmağın nədir səbəbi ;
Ox atıb gizlətmə yayını sonra ...
Mənə inanmırsan bir yuxu kimi ,
Qəlbində şübhələr , ehyamlar
oyaq ,
Yox , mən istəmirəm bir çoxu kimi
Yaşayaq bu sayaq ,
Ölək bu sayaq .


برچسب‌ها: turki sher, تورکی شعر, شعر ترکی
نوشته شده در هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:50 توسط اميد| |

امروز روز درس است
روز یاد گرفتن
دقت کن که ذخیره ذهنت شود
من استاد می شوم
تو شاگرد
دوره عملیش را گذرانده ام
پایان نامه خوبی برایت می شود

موضوع تولد است
میخواهم دقیق برایت بگویم
تولد چند عدد در کنار هم نیست
تولد نشان گذر زمان هم نیست
تولد جشن و شادی هم نیست

تولد نشانه است
نشانه خلق شدن ،دیدن، شنیدن ، حس کردن ، درک کردن
نشانه خندیدن ، گریه کردن ، دوست داشتن

خلق شدم تا ببینمت
صدای لطیفت را بشنوم
دستان گرمت را حس کنم
معنای خوشبختی را درک کنم
تا با لبخندت بخندم
برای پریشانیت اشک بریزم

تا دوستت داشته باشم

وقتی نیستی معنای تولد خنده دار است
یعنی شناسنامه ای که مهر باطل شدنش
بی رنگ خورده است

پس
فراموشش کن
البته اگر فراموشت نشده است !!!
امروز آن روزی نیست که فکرش را می کنی
تبریک ساده ات را خرج شناسنامه ای نکن
که تاریخ انقضایش به سر رسیده است

نوشته شده در دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:59 توسط اميد| |

در تمامِ فال هایِ امسال
تو پیدا بودی
و بر من حکم آمد
که صبور باشم
که بنشینم به راه ت
در تمامِ حال و احوالِ من
جایِ خالیت بود
وقتی خندیدم و تو نبودی که خیره به خنده هایم باشی
وقتی باریدم و تو نبودی که شانه باشی
من برایِ نبودنت تمامِ امسال بودم
و حالا
از هر راه ی که باشد باید بیایی
نه دیگر در فال می خواهمت
نه در خیال
تو باید حقیقتِ روزهایم باشی
تــــو باید باااشی !!!
.

نوشته شده در بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:40 توسط اميد| |

عیدش را دیگران میگیرند
لبخند ظاهری اش در کار را
با بدنی خسته من تقدیمشان میکنم

آنقدر کار میکنم و زورکی میخندم
تا خستگی کار ، بدنم را از کار بیندازد
طوری که یادت با دردم پیوندی عمیق بخورد
آن وقت شاید بتوانم ترس آزار روحی
را برای ساعتی بفرستم مسافرت !

اما چه کنم که نمی شود

میگویند هییت آخر است
میگویند بیا ، تا شاید
دردت بهانه ای شود برای اشک چشمانت

آنوقت شاید خدا خودش را به همان راه معروف بزند
دلش بسوزد و حاجت دلم را بدهد

باشد ، دست خستگی ام را میگیرم
میایم و تا دیروقت برایت سینه میکوبم
چه کسی می داند که محکم زدن قلبم
شکستن اندوه نبودنت است

خدایا
اصلا برای باور درونیت
زیر باران ، کمر پر غرورم را میشکنم و
کفش جفت میکنم
باور میکنی آن وقت دلتنگیم را ؟
می گذاری به حاجت خواستنش برسم؟

خدایا
نمیدانی چه عیدی می شود عید بودنش
آنقدر وجودم شیرین میشود
که تمام عیدی های خون جگر خورده ام را
جمع میکنم و اولین روضه بعد سالت را شیرینی باران میکنم

قول می دهم خدایا ، قول میدهم
اشک بریزم و بگویم تو حاجتم داده ای

قول می دهم بگویم
هدیه آسمانیت را برام زمینی کرده و
بال های خسته اش را به دستان لرزان من سپردی
تا مراقب وجودش باشم

قول می دهم
بی دقت به نگاه پر بغض دیگران بگویم
پاداش تمام اشک هایم را گرفته ام

آن وقت ، بی ترس از تمام دنیا
دستت را میگیرم و هق هق کنان
با چشمانی تار میدوم ، آنقدر میدوم تا گم شویم
تا دیگر نگاه کسی ، زیباییت را
طوری چشم نزند که بی هوا پودر شوی و دیگر نبینمت

خدایا
حال با همه این خیالات شیرین
تن رنجورم را راضی رفتن کردم

دو گام دیگر به روضه آخر سالت نمانده
جانِ جوانیم کمی کوتاه بیا

آری ، فقط می آیم
به انتظار اعجاز آمدن
فرشته زمینیم

خدایا باشد؟
خواسته ام کوچک تر از بزرگی اعجازت است
بگو باشد و پایانی باش بر تمام بغض های گلویم

باشد خدا جانم؟

یا بگو باشد
یا دیگر نگذار رنگ سال نبودش را ببینم
که کفگیر انتظارم عجیب به ته دیگ رسیده است

میفهمی چه میگویم؟
دیگر نمیخواهم رو سیاهی فقط برای من بماند
بگو باشد و تمامش کن

قلبم عجیب خیال بازنشستگی دارد

نوشته شده در بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:12 توسط اميد| |

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭﺗﺮ ﺑﻨﮕﺮ
ﻣﻦ ﺍﻥ ﺣﺲ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ
ﭼﻪ ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﻓﻨﺪ
ﻭﯾﺎ ﺍﻏﺸﺘﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ .....
ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﻃﺮﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻫﺮ ﺩﻡ
ﻭ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﺍﺷﺘﯿﺎﻡ ﻣﻦ
ﺍﮔﺮ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﺎ ﺍﻧﯽ
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮔﻢ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ .....
ﻣﻦ ﺍﻥ ﻏﻤﺰﻩ ﯼ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ
ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ
ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ
ﻭ ﺍﻏﺎﺯﯼ ﻭ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﮐﺮﺩﻥ
ﻧﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭﺗﺮ ﺑﻨﮕﺮ

نوشته شده در بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:41 توسط اميد| |

Design By : Mihantheme